...عشق یعنی علاقه ... ... نه کفگیر و ملاقه... ... دوست دارم یه عالمه... ...اندازه ی یه قابلمه ... ...من عاشق تو هستم... ...تو قابلمه نشستم... ... یه لنگه کفش تو دستم ... ...منتظر تو هستم... ...ترک دنیا کرده ام... ...ترک جان هم میکنم... ...غیر عشقت هر چه گویی... ...ترک آن هم میکنم... سلام دوستای گلم متاسفانه این دفعه ام دیر آپیدم.البته این آخرین آپمه تا ....نمیدونم تا کی شاید تا آخر خرداد.خلا صه که فعلا تعطیله اما برایه شما دوستای عزیز همیشه بازه(البته اگه وقت کنم جوابه یادگاریهاتونو میدم)شاید چنتا عکس هم به سفارش یکی از دوستای گلم تا چند روزه دیگه گذاشتم.این روز ها هم دونبا له دفتر چه کنکورو یه سری دیگه از کارای مدرسه هستم(سال آخرو هزا تا دردسر!)خوب دیگه بیشتر از این فک نمیزنم و همتونو به خدا میسپرم . قربان شما احسان:-)J
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 16:49 توسط ::: اح.س.ا.ن ::: |
@عشق شوکولاتی@ (؟)داشت گریه می کرد! که پدرش از راه رسید و پرسید؟ چی شده عزیزم چرا گریه میکنی؟ (؟)گفت: عاشق شدم پدر جان! پدر: مبارکه ! حالا کی هست؟ (؟) : نمی دونم والا ! هر کسی رو که شما صلاح بدانید!!!
سلام به دوستای گلم از اینکه دیر آپ کردم شرمنده یک شعر هم که خودم خیلی دوسش دارم گذاشتم اینجا امید وارم خوشتون بیاد. (قر بان شما احسان)
+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 22:42 توسط ::: اح.س.ا.ن ::: |
دیدی ای دل که غم یار دگربار چه کرد چون بشد دلبرو با یار وفادار چه کرد *** برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
آخره تعطیلات عید... . بچه مثبتها(زرنگها): آخیش باز همین تعطیلات خوب بود ها درسامو یک دور کردم ها. از فر دا هم که برم سر کلاس برای هر امتحانی آمادگی دارم...! ایییییییییششششششش!!! بچه های شر: (حالا چهار شنبه و پنج شنبه رو که هیچ کس نمیره) منم از شنبه میرم دیگه . دلم برای شر بازی های تو کلاس و بچه ها خیلی تنگ شده. (یادش بخیر قبل عید چه قدر از بالای دیوار فرار کردیم) جداْ ها از ۱۳ روز قبل عید و دودر کردیم... ( اوه اوه راستی درسا رو چه کار کنیم ) بچه تنبلا: خدا کنه همین دیپلم و بگرم ... (ترم اول چنتا افتادم؟؟؟فکر کنم ۶تا بود) عه :اصلا ما نخوایم بریم مدرسه باید کیو ببینیم... . ... ....... ............... ........................... من بی تعارف میگم از دارو دسته ی وسطی ام . شما چی؟؟؟ بی خیال فردا سیزده بدر امید وارم یکی از سبز ترین روزای عمرتون باشه. قربان شما احسان 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 12:51 توسط ::: اح.س.ا.ن ::: |
فکر کن! امروز آخرین روز زندگیت و دیگه هیچ فرصتی نداری...!!؟؟ فکر کن! تجسم کن! دیگه مادرتو نمی بینی پدرت ... خواهرت ... برادرت... همسرت. عشقت... زندگیت آرزوهات اون چیزهای رو که خیلی دوسشون داری فکر کن تا چند لحظه دیگه داری می میری دارن همه اینها رو ازت میگیرن دیگه دوستاتو نمی بینی اتاقت تنهایی هات آماده ای! آماده ای برای رفتن و از دست دادن همه اینها فکر کن... حالا وقتش شده دارن ازت دور میشن! 1 2 3 . . . حالا برگرد فکر کن بهت فرصت دوباره زندگی کردن دادن! می خوای چه جوری زندگی کنی؟ می خوای برگردی و چیکار کنی؟ کیو از همه بیشتر نگاه می کنی؟ من میگم برگرد و برو با حرص و ولع مادرتو نگاه کن، مثل کسایی که مدتها است چیزی نخوردن برگرد و فقط سعی کن خوب باشی خوب فکر کنی همین بقیه شو بسپار بخدا برو جلو هر کاری می خوای انجام بدی تو دلت به خدا بگو خدای تو راضی خودتو جای یه نفری که داره کار تو رو می بینه ببین اگه درست بود یه بسم ا.. برو و گرنه! یه قدم برگرد عقب دوباره شروع کن از یه راه دیگه یه جور دیگه توکل کن تا راه دیگه رو پیدا کنی.
از من سیری؟
من از دلواپسیهای غریب زندگی دلواپسی دارم وکس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنها ترین شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و این دنیای تنهایی بماند یادگار خستگی هایم و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را چرا که شهر من یک شهر نقاشی است!
از من که تا به امروز برای گذشت ثانیه های تو صبر کرده ام.
از من متنفری؟
از من که سالهاست برای تو ترانه مینویسم.
از من دلگیری؟
از من که بارها نامه هایم را با اشک و خون برایت نوشته ام.
چگونه؟
چگونه بنویسم که هنوز هم عاشقم، هنوز هم دیووانه و درگیر لحظه های بی تو بودنم.
چگونه؟ آه، چگونه از من متنفری؟


+ نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 0:59 توسط ::: اح.س.ا.ن ::: |
خدا حافظ ۱۳۸۶ خنده تان از ته دل گریه تان ازسر شوق نبود هیچ غروبت دل گیر! نوروزتان پیروز . . . اینم از چهارشنبه سوری. شما رو نمیدونم ولی به من که خیلی خوش گذشت.جاتون خالی….. رفتبودیم طرفای جاقرق(مشهدی ها میدونن کجاست) وارد جزییات نمیشم فقط باید بگم اصلان حال و هوای چهارشنبه سوری نبود آدم فکر میکرد عروسیه… بیشتر از 50تا ماشین که اولیش هم ما بودیم اونجا بودن که هرکدوم به نوبت که آهنگش تموم میشد در صندوق و میبستو …ماشین بعدی می امد جلو… فکر میکنم تقریبا ساعت 12.30 بود که چنتا آدم بی جنبه از این طرقه های خرکی مینداختن وسط که سر همون غضیه کم کم مردم پراکنده شدن… (چون تاریک بود نتونستم خوب عکس بگیرم) <<<<<<عکسها در ادامه مطلب>>>>>>
آخرین آپ ۱۳۸۶ تا بعد از سیزده
آرزو مند بهاری سبز برای شما
احسان

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:40 توسط ::: اح.س.ا.ن ::: |
| ||||||